دل از ما برد و روي از ما نهان كرد

خدا را با که این بازی توان کرد

 سحر تنهاييم در قصد جان بود

خيالش لطف هاي بيكران كرد

كجا گويم كه با اين درد جانسوز

طبيبم قصد جان ناتوان كرد

صبا گر چاره داري وقت وقت است

كه درد اشتياقم قصد جان كرد

ميان مهربانان كي توان گفت

كه يار ما چنين كرد و چنان كرد

 

بچه ها این نه خطاب به منه نه شما خوشم اومد میزارم

نمی دونم از بس اخلاق من سگی بود همه هار شدن

یا از بس همه هار بودن اخلاق منم سگی شد.

یا من هارم فکر میکنم همه اخلاقم و سگی کردن

یا اخلاقم سگیه و فکر میکنم همه هارن

در هر حال همه هارن و منم اخلاقم سگی

اشك بايد ريخت

زار بايد زد

عشق يعني اين

خودپرستي را بارها

دار بايد زد

شب پر از راز است

رازها را باز بايد خواند

نبري از يادت

شب مهتابي را

نفس خسته ي بي خوابي را

نبري از يادت

گرمي دست مرا اي دوست

رنگ چشمان من اي زيبا رو

باز هم نيكوست

من تو را در قفس سينه ي خود مي خواهم

من تو را مي خواهم

نبري از يادت آن شب تنهايي

آن شب ملتهب رؤيايي

دست من در طلب ماه به رخسارت خورد

دستي اما دل من را افسرد

من به چشمان تو جان بخشيدم

ني كه در چشم تو جان را ديدم

نبري از يادت

التماس دل غمگين مرا

نبري از يادت

من تو را مي خواهم

باز بي چون و چرا مي خواهم.